حکایت من حکایت کسی است که عاشق دریا بود

اما ماتمی نداشت دلباخته ی سفربود اما همسفری نداشت

حکایت کسی است که زجر کشیدضجه نزد

زخم داشت ننالیدگریه کرد اما اشک نریخت

مثل پرنده ای که دلش هوای آسمان رانداشت

ودر بند صیاد گرفتار بود

حکایت من حکایت چوپان بی گله

وساربان بی شتر است

حکایت کسی است که پر از فریاد بود


اما سکوت کرد تا صداهارا بشنود

حکایت من حکایت دلی است که پر از

امیدووفاست

حکایت نامهربانی هاست

آمدی ...

دل بردی...

عادت دادی...

ورفتی.................